January 07, 2009

پیشنهاد یک کتاب

gelvin_israel_palestine_conflict.jpg


گلوین در این کتاب بحث می‌کند که برخلاف نظریات شایع که جنگ در فلسطین و بین اعراب آن منطقه و اسرائیلیان یک نبرد مذهبی هزاران ساله است ( و در نتیجه راه حلی هم ندارد) محصول مدرنیسم قرن نوزدهم و بیستم و ملی‌گرایی ناشی از آن است. اگر می‌خواهید یک مقدار از سطح قضیه که تقصیر حماس است یا اسرائیل و اول شیطنت را کدام شروع کرد، کمی عمیق‌تر بخوانید، گلوین ریشه‌های تاریخی این جریان را از اواخر امپراطوری عثمانی بررسی می کند.

کتاب در آمازون
جیمز گلوین


January 06, 2009

از سفری که یکی‌ دوماه قبل به واشنگتن داشتم شروع شد. عقربه بنزین ماشین به «خالی» رسیده بود. یعنی از آن هم گذشته بود. اما چراغی روشن نمی‌شد. یعنی حداقل من اولش ندیدمش. بعد به خودم گفتم عجب ماشین خوبی. یعنی هنوز می‌رود. در ویرجینیا، جایی که باید ماشین کرایه‌ای را پس می‌دادم، گم شدم. ساعت چهار صبح بود شاید. وسط ناکجا تازه فهمیدم که چراغ بنزین آنجایی که من انتظار داشتم- یعنی زیر همان آمپر بنزین- نبود. چراغ روشن و نورانی بود. معلوم هم نبود چند وقت است روشن است. تنها چیزی که دور و برم بود درخت بود و تاریکی. من هم نابلد. یک چشمم به جاده بود یک چشمم به جهت یاب موبایل. ساعت پرواز هم نزدیک بود و من هنوز ماشین را پس نداده بودم. یک ترس عجیبی آمد سراغم که اگر اینجا بنزین تمام شود و ماشین خاموش شود، من چه باید بکنم. با همان وضع رانندگی کردم و باز هم گم شدم و هی دور زدم. تازه خوب است من به شدت به جهت یابی خودم مطمئنم. القصه. چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه من چراغ را دیدم به مقصد رسیدم. اما آن ترس ماند.

اما حسی هم همراه آن ترس آمد. یک ترسی از چیزی که نمی‌دانی چیست و نمی‌دانی قرار است کی خرخره‌ات را بگیرد. این ترس تمام شدن بنزین در جاده یک جور عجیبی است. یعنی بعدا فهمیدم که نه تنها عجیب است بلکه خواستنی هم است. خواستنی‌اش را وقتی فهمیدم که دیدم هی بنزین زدن ماشین را عقب می‌اندازم. وقتی چراغ بنزین روشن می‌شود یک جوری، ته دلم،، می‌جوشد که آمد، آمد. آن حس غریبی که الان یک اتفاقی می‌افتد و مثلا در اتوبان یک دفعه ماشینت خاموش می‌شود و بعدش چه می‌شود. اتفاقی که نیافتاده تا حالا و شاید هم نیافتد. حالا یک حدی گذاشتم که سی‌مایل بعد از اینکه چراغ روشن شد رانندگی می‌کنم. بعد اگر پمپ بنزین دیدم، بنزین می‌زنم. اگر نه هم تا انجا که برود می‌روم. فکر کنم این جدیدترین مدل خودآزاری باشد یا چه می‌دانم ماجراجویی در دل روزمرگی از نوعی که لابد شما می‌گویید بی‌دردانه‌اش.

هنوز بین راه نمانده‌ام. اگر یک روز واقعا خاموش کردم، گزارشش را خواهم داد.


پنجره

می‌تونست یه روز معمولی باشه. مثل همه روزهای اول بعد از تعطیلات. می‌تونست همون ساعت چهار، وقتی دفتر خالی شده بود، کامپیوترها رو خاموش کنه، سرکی به اتاق‌ها بکشه، درها رو ببنده، سوار آسانسور بشه، دکمه طبقه اول رو بزنه، ده دقیقه تو سرما راه بره که به ماشینش برسه، تو راه برگشت بره گوجه و کاهو و شیر بخره، به سه نفر زنگ بزنه و بگه شرمنده که جواب تلفنتون اینقدر دیر شد. می‌تونست بیاد خونه و یه چیزی بخوره و لای کتابی رو باز کنه و بی‌هدف از وسطش شروع کنه به خوندن. می تونست واقعا ساعت ده شب بره ورزش کنه و قرص‌های روغن ماهی‌اش رو سروقت بخوره و بیست دقیقه بی‌هدف هشتادتا کانال تلوزیون رو نگاه کنه و روی کانال‌های اخبار فحش بده و سریع عوضشون کنه که انفجار نبینه و به فکر کنه چطور سینه‌های همه دخترهای ام‌ تی وی اینقدر گرده و بعد هوس سیگار کنه و به زمستون لعنت بفرسته که چرا اینقدر سرده و به ظرف‌های نشسته بگه به درک و آخرش هم بگه که عزیزم بریم بخوابیم. می‌تونست یه روز معمولی مثل همه روزهای بعد از تعطیلات باشه. می‌‌تونست اگه ساعت سه و چهل و پنج دقیقه به سرش نمی‌زد که یک صفحه دیگه رو، یک بار دیگه، نگاه کنه.

***

فکر می‌کنم موهایم دسته دسته در حال سفید شدنند و این درد دست‌هایم آخرش مرا خواهد کشت. احساس می‌کنم لای یک چرخ گوشت بزرگ در حال له شدنم و دست‌هایم اول از همه به زیر چرخ دنده‌ها رفته اند.

12:05 AM Permalink Balatarin

January 03, 2009

...

یک ماه بعد که خاکستر مادرم را رسما تحویل گرفتم ظرف خاکستر را نزد دایی‌ام ، به باغ او و به کنار برجک سوزنبانی، که در باغ به پا کرده بود، بردم و دایی‌ام به دیدن ظرف خاکستر ندا داد: «خواهرکم، عاقبت به خانه برگشتی؟»...تابستان که شد و دایی‌ام داشت خاک باغچه ترب‌های سبز را بیل می‌زد به یاد خواهرش افتاد که چقدر ترب سبز را دوست داشت و رفت و ظرف خاکستر را آورد و درش را با کمپوت بازکن بازکرد و خاکستر‌ها را بر کرت ترب سبز ریخت و بعد، فصلش که شد این ترب‌ها را کندیم و خوردیم.


تنهایی پر‌هیاهو
بهومیل هرابال
ترجمه پرویز دوائي

01:32 PM Permalink Balatarin

January 02, 2009

شبانه - جمعه

مدت‌هاست دلم می‌خواد یه کاری واسه دل خودم بکنم. کاری که هدف خاصی پشتش نباشه. کتاب‌های که می‌خونم محدوده به درس و مشق و تحقیق، اشپزی واسه شکم پر‌کردن، کار برای پول و کارهای داوطلبانه هم برای اینکه لابد باید کرد دیگه. نمی‌گم این‌ها دوست داشتنی نیستند که هستند و تقریبا هیچ کاری رو بدون علاقه انجام نمی‌دم و این به خودی خود خیلی هم خوبه اما انگار یک چیزی، یک زمانی، یا یک فضایی برای خودم این وسط گم شده. دوست روانکام چند ماه قبل بهم گفته بود که خیلی از کارهایی که خودم اسمشون رو احمقانه می‌ذارم اما انجامشون می‌دم در واقع برای اینه که دنبال این زمان و فضا برای خودم هستم. بهانه وقت همیشه بی‌خود ترین بهانه‌هاست. روزهایی بودند که هشت ساعت کار می‌کردم، شانزده واحد درسی داشتم،مرتب ورزش می‌کردم و خیلی کارهای دیگه. به همه هم می‌رسیدم. الان باید خیلی آسون‌تر شده باشه این زمان رو پیدا کردن. اما نمی‌دونم چه کاری رو می‌خوام انجام بدم. کاری که برای دل خودم باشه. ازش لذت ببرم. پول زیاد نخواد، وقتی که می‌بره معقول باشه، مطلقا ربطی به کامپیوتر و اینترنت نداشته باشه و .... ادمی هم که بگه حالا بذار دوشنبه بعد شروعش کنم هم نیستم. بدونم چیکار می‌خوام بکنم همین امشب شروعش می‌کنم.

پی‌نوشت: بخش نظرات بعد از مدت‌ها -به دلایل شخصی- بازه. قدم ایده‌های شما روی چشم.


January 01, 2009

نرمالیته

دوست هیجده‌ساله‌ام رو بابا و مامان دندونپزشک پولدارش از خونه بیرون انداختند. نه واسه اینکه لزبینه بلکه واسه اینکه دوست دخترش سیاه پوسته. پاییز ترم اولش بود و وقتی با این رفیق ما دوست شد اومد بین ماها. یه وقت‌هایی اذیتش می‌کردیم که تو همه جملاتت با مامانم اینطور گفت بابام اینطور کرد شروع میشه. الان باباش بلیط برگشتش رو براش خریده، شهریه ترم بعدش رو داده و بعد از اینکه موبایلش رو گرفته گفته برو به سلامت. میگه باباش بعد از اینکه عکس دوست دخترش رو دیده عصبانی شده گفته بین اینهمه لزبین خوشگل تو باید بری یه «کاکا سیاه» چاق کچل رو انتخاب کنی؟ و بعد هم بهش گفته که اگه می‌خواد لزبین باشه یه لزبین «نرمال» باشه. میگم حیف به دکترها Queer Theory یاد نمی‌دن.

چقدر تو زندگی واسه خاطر دل بابا و ننه و عمه و عمو و خاله و دایی و همسایه و معلم و رفیق و احیانا هفتاد میلیون جمعیت خواستیم نرمال باشیم و به شدت نرمال بودنمو هم ثابت کنیم شده با غیرنرمال خوندن بقیه و حتی یه بار هم با یکی از این میلیون‌ها آدم ننشستیم حرف بزنیم که از کی نرمال بودن ارزش شد و چرا باید نرمال بود و اصلا کی گفته ارزش مهمه و باید بر اساس ارزشهای نرمال زندگی کرد؟ Queer Theory اتفاقا از اون نظریه‌هاست که باید از تو کتاب‌ها و مقاله‌ها درش آورد و تو زندگی‌ پیاده‌اش کرد. هرچند اولش باید این هشدار رو داد که اگه قرار باشه اداش باشه و واقعا ته دلتون هنوز بخواهید همون نرماله مقبول دل همه باشید کلا یک نمایش بسیار خنده داری از آب در خواهد اومد.

10:27 PM Permalink Balatarin

December 31, 2008

دانشگاه یک هفته‌ای تعطیل است و من خانه نشینم. سال‌های قبل که کار تمام وقت اداره‌ای داشتم حال و هوای کریسمس و سال نو میلادی را بیشتر حس می‌کردم. شاید هم به خاطر وضع اقتصادی ما و ملت باشد که دیگر حس و حالی برای خرید و خوردن و رنگ به رنگ پوشیدن باقی نگذاشته‌است. رفیق فرنگی‌ام یادداشت آخر سال نوشته و فرستاده برای ما-دوستانش- که ژانویه‌ام فلان بود و فوریه‌ام بهمان شد. آخرش هم از همه تشکر کرده که چه نقشی داشتند در ساختن سال دوهزار و هشتش. به این فکر می‌کنم همین یک هفته گذشته اینقدر چشمم خبر ناجور خوانده که برای یک سال ملت کافی‌است. آلودگی هوای تهران و مرگ بیش از پانصد نفر، جنایت جندلله، غزه (و البته متهم شدن به جوزدگی و برخورد احساسی که البته جان‌هایی که قربانی حماقت و سیاست دو گروه دیوانه‌آند، فاقد احساس‌اند) سنگسار، بستن روزنامه، خودکشی یک ادمی که می‌شناختم، و یک سری اخبار شخصی‌تر به همین تلخی اخبار عمومی. راه بی‌خیال شدن را هم هنوز یاد نگرفتم بعد از اینهمه خبر خواندن که لااقل بشود با خیال راحت ماست خورد. ماست را که می‌خوریم، اما انگار تهش تیغ دارد. یک جوری هنوز راحت از گلو پایین نمی‌رود. دستور تهیه ماست بی‌تیغ چیست؟

یک ور سرم ناامید است از همه چی. به هرجریانی فکر می‌کنم بیشتر از اینکه موفقیت‌هایش به چشم بیاید تفرقه‌اش توی ذوق می‌زند. نمی‌دانم در یکی دوسال گذشته- دقیقا به همین سرعت- چه اتفاقی افتاد که اینطور شد. مثال هم لازم است بیاورم؟ وقتی همه تحلیل‌هایت در مقیاس‌های بزرگ است و اینطور یادگرفتی که به واحد کلی نگاه کنی نه جز جز افراد تشکیل دهنده‌اش، موفقیت‌های فردی به چشم نمی آید. شکست جمعی محسوس‌تر است. این ور سر ماست بی‌تیغ می‌خواهد.

در یک طرف دیگر هنوز یک روزنه امید سوسو می‌زند که شاید بهتر شد. یعنی شاید بهتر شدی و خودت فهمیدی که چه می‌خواهی بکنی. بعد آنوقت تغییر خودبه خود می‌آید. حداقل شاید خودت اجتماعت را بهتر ببینی. بفهمی که چه می‌خواهی بکنی برای آن. این طرف سر می‌خواهد ماست خوردن را کنار بگذارد. هنوز به طرز احمقانه‌ای فکر می‌کنم می‌شود عوض شد و عوض کرد. گیرم نه دنیای ملت را، که دنیای خودم را. بماند که سوال اصلی باقی می‌ماند که اصلا ما چیزی به اسم تغییر فردی داریم در اجتماعی که راکد است و روند رشدش مشخص؟

شب بین مستی در خیابان‌های یخ‌‌زده سن‌فرانسیسکو و منتظر ساعت دوازده شدن برای ماچ کردن عیال مربوطه و عدس پلوی زعفرانی عمه جان درخانه گرم و نرمش، دومی را انتخاب کردم. به سبک این‌روزها که همه برای هم آرزوهای خوب و دست نیافتنی از قبیل صلح جهانی و اینها دارند من هم برای کسی که دلش به این آرزوها خوش است شراب بیشتر، سکس بیشتر، پول بیشتر، و خنده بیشتر آرزو می‌کنم. سوا کردنی هم نیست. همه را باید با هم بخواهید.

11:51 AM Permalink Balatarin

December 29, 2008

۷۲۹*


خواستم بنویسم: «واقعیتش اینه که نوشتن یا ننوشتن، بایکوت کردن یا نکردن و تظاهرات رفتن یا نرفتن هیچ تغییری در وضعیت موجود ایجاد نمی‌کنه، فقط واسه دل خود آدم خوبه که بدون طرف بی‌تفاوتی رو نگرفته.» بعد دیدم یه ذره زیادی ناامید کننده است. شاید یه وقتی یه چیزی عوض شد. اما تئوری توطئه که رها نمی‌کنه. یه چیزی ته دلم می‌گه وقتایی که نوشتن و بایکوت کردن و شعار دادن هم چیزی رو عوض کرده، در واقع «قرار» بوده عوض بشه. اینکارا لایه رویی بوده واسه پوشوندن اصل تصمیم. روزگار بی‌اعتمادی مفرط.

*۷۲۹ در این مملکت سه عدد اول بارکد محصولات تولید اسرائیله. کمپینی هست برای بایکوت خرید این محصولات.

12:09 AM Permalink Balatarin

December 28, 2008

عجم جماعت

جالب است که ما ملت عجم را نباید با دولتمان یکی‌کنند، چرا که ملت ما با دولتمان فرق دارد و هیچ دولتی در این سی سال نماینده این ملت بزرگ نبوده و هزار و چهارصد و اندی سال است که ما هیچ دولتی را نداشتیم که لایق ما باشد و هی هم حواسمان باید جمع باشد که نکند خدای نکرده در فرنگستان کسی ما را به اسم «رژیم اسلامی» بشناسد و باید همیشه یک مثال دم دستی هم داشته باشیم که نگاه کنید ما هم مثل ملت بزرگ امریکاییم که جورج بوش هشت سال رهبرشان بود یا به ملت کبیر فرانسه نگاه کنید که سارکوزی شده رئیس جمهورش.

همه جای دنیا را هم می‌شناسیم غیر از همان خطه بغل گوش خودمان. به اعراب که می‌‌رسد همه شان- دولت و ملت و گروهک ندارد- می‌شوند عرب مهاجم و احیانا سوسمار خور که سی سال است دارند پول ملت ما را می‌خورند. حساب مردم و دولت فلسطین و اسرائیل را چقدر از هم جدا کردیم ما؟

سه روز است به لطف تعطیلات در خدمت هموطنان عزیز و بستگان گرامی‌ام و دریغ از یک کلمه، باور کنید، یک کلمه همدردی برای این جنایت. گناهشان این است که عربند و گناه بزرگترشان این که سی سال است اسمشان را جمهوری اسلامی دارد پخش می‌کند. نمی‌دانم دلم باید برای آنها بسوزد یا برای جهل خودمان.

04:04 PM Permalink Balatarin

December 27, 2008

گلوله برفی

یک:
آخر هفته است. برف آمده. موقع اسکی و برف بازی‌است. تعطیلات است دیگر. توی راه تاهو، دست یکی می‌خورد به ایستگاه رادیو و به جای آهنگ یه لحظه می‌رود روی اخبار. دویست و خورده‌ای در غزه کشته شدند. یکی می‌گوید: عوض کن این ایستگاه رو. حالمون بد شد بس که خبر کشت و کشتار شنیدیم. روزمون رو خراب نکنیم. ایستگاه عوض می‌شود روی آهنگ.

دوم:
نسرین اهل کرانه باختری است و فاطمه اهل نوار غزه. برادر نسرین با یک گروه امریکایی از یک ماه قبل در غزه‌اند. برای کمک یا یک چیزی در این مایه‌ها. شماره فاطمه را ندارم. نمی‌توانم روز کسی را خراب کنم و بپرسم. ده بار نفس عمیق می‌کشم و می‌گویم روز کسی را خراب نکن. چیزی نگو. روز کسی را خراب نکن. تکست می‌کنم به یکی از همکلاسی‌ها که بی‌صدا باشد. هنوز جواب نداده.

سوم:
برف نو است و گلوله نمی‌شود که به هم بزنیم. به جایش روی برف‌ها غلط می‌خوریم و می‌خندیم. روز همه خوب است.

چهارم:
به فاطمه ایمیل می‌زنم که به من زنگ بزن. نگرانم. دو کلمه جواب می‌دهد که همه چی خوب است. حداقل می دانم کسی از خانواده‌اش نمرده‌اند. حالا گیرم دویست و سی نفر دیگر دیشب بودند و الان دیگر نیستند.

پنجم:
حالا همه دور شومینه نشسته‌اند و چای و کیک می‌خورند. فیلم گنج ملی در حال پخش است. من متهمم هستم به طرفدار جمهوری اسلامی بودن و برادر نسرین و گروهش متهم به دیوانه بودن و کشته‌شدگان امروز به مرض داشتن که چرا در مقابل قوی‌تر از خودشان رام نیستند چرا که اسرائیل دمکرات‌ترین کشور منطقه است و مسلمانان سرزمین موعود را گرفته‌اند. من بین سرم را به دیوار کوباندن و لال شدن دومی را انتخاب می‌کنم. چشم‌غره‌ها شروع می‌شود که آخرش کار خودت را کردی و روز بقیه را خراب!‌

ششم:
فکر می‌کنم چه بر سر ما آمد. چه بر سر ما آوردند که اگر یک کلمه حرف بزنیم در مورد فلسطین و مردمش که فارغ از زد و بندهای سیاسی و مالی و نظامی حماس و حزب‌الله و اسرائيل و ایران در حال تکه پاره شدنند، متهم‌ می‌شویم به احمدی‌نژادی بودن و به جایی رسیدیم که به آنها می‌گویم حق‌شان است تکه پاره‌شوند چرا که رژیم‌های سیاسی منطقه بدنبال منافع خودشانند از جان این‌ها. جناب اوباما یک کلمه حرف زدند یا نه هنوز؟

مرتبط:

مرگ در غزه؛ خاک مرگ بر ما
۲۲۰ کشته در یک روز: شدیدترین حمله اسرائیل به غزه در ۴۰ سال اخیر
این کودکان هم سهمشان را از زندگی می خواستند!
عکس روز: آدم کشی بد است
غزه در آتش


نامرتبط
این را هم از وبلاگ فهمیه بخوانید اگر می‌خواهید خوشی روزتان کامل شود.

10:45 PM Permalink Balatarin

December 25, 2008

و اما تولد آقای عیسی

این آقای عیسی یه چیزی نزدیک به دوهزار و دوازده سیزده سال -چهار پنج سال زودتر از اون‌چیزی که بعدها سال تولدش شناخته شده- یه جایی در ده کیلومتری جنوب اورشلیم بدنیا اومده و بنابر روایات اولیه تولدش هیچ هم در زمستان نبوده که اون هم طبق یه سری ملاحظات از جمله تطبیق با تعطیلات سنتی و یک فستیوال سالانه رومی از قرن چهارم میلاد، روز بیست و پنج دسامبر شناخته میشه که تا نه قرن بعد یعنی قرن سیزدهم و دوره سلطه کلیسا جشن گرفته نمی شه و تازه از اون زمان هست که کریسمس و تولد عیسی تبدیل به یک جشن مذهبی می‌شه.

ادامه "و اما تولد آقای عیسی"
12:20 AM Permalink Balatarin

December 22, 2008

چه خبر؟

حمیدرضا و کتی پرسیده‌اند که چه خبر؟
والا سلامتی. قربون شما. نفسی میاد و میره. زندگی من که اینجا ولوست همیشه. باید فکر کنم ببینم چی بنویسم که شما ندونید.

یکم: اینو که دیگه حتما می‌دونید که چندماهی هست از اون شهر کافکایی سکرمنتو به یه شهر کوچیک دانشجویی پراز دوچرخه نقل مکان کردیم. واقعا این خونه جدید رو- با همه اردکهاش- دوست دارم. وسط همه چیه. البته شهر سر و تهش رو ده دقیقه‌ای میشه گشت، ولی ما وسط همون ده دقیقه‌ایم. پاتوق من شکم‌پرست هم یک کافه است به اسم شکلات که مهمترین مزیتش نداشتن هیچ‌گونه اینترنت مجاز و غیرمجاز در اطرافشه. بنابراین آدم به کاراش می‌رسه.

دوم: یه بورس تحقیقی تو دانشگاه برنده شدم. تقریبا یک سال بود منتظرش بودم و اصلا قبول شدنم باعث شد که کلی اعتماد به نفسم بهم برگرده. حالا بماند که اندازه یه تز دوره فوق باید براش بنویسم، اما همینکه تنها آدمی بودم که از تمام گروه‌های علوم انسانی براش انتخاب شدم، کلی بهم قوت قلب داد. کار رو باید از همین چند روز آینده شروع کنم ولی تابستون اوجش خواهد بود. موضوعش رو هم فکر کنم باید بیام اینجا بگم برای کمک گرفتن از شماها.

سوم: یحیی- نیسان آلتیمای نود و چهار عزیزم- که فروختم، ماشین بعدی به شدت تو زرد از آب دراومد. این شد که بالاخره دل رو به دریا زدم و یه ماشین بهتر خریدم. سجاد الان عضو جدید خانواده‌است که البته هنوز وارد نشده. قرار هفته اول ژانویه خونه ما رو با صدای خنده‌هاش غرق شادی‌ کنه!

چهارم: پاییز امسال رو به جرات می‌تونم گند‌ترین سه ماه همه سال‌های بزرگسالیم به حساب بیارم. یه افسردگی همراه با اضطراب و نگرانی دائمی که پدر خودم و وحید و درسام رو درآورد. الان که برمی‌گردم می‌بینم هنوز کاملا اثراتش از بین نرفته، ولی خودم هم هاج و واج موندم که این چه کاری بود که کرده بودم با خودم. اما حداقل حالا دیگه می‌دونم قابلیت همه نوع خریتی رو دارم. حالا بماند که الان خریته و اون زمان عین عقل بود و لابد اگه باز هم اتفاق بیافته باز میشه عقل!

پنجم: به آرزوی سیزده‌سالم جامه عمل پوشوندم و موهام رو از ته تراشیدم. همون روزی که از زمانه استعفا دادم ( و اوج استرس کاری و همینطور دستگیری عشا بود) رفتم سلمونی و گفتم که بتراش! حالا فقط مونده که کل دستام رو خالکوبی بته جقه بگیرم! اون هم به زودی.

ششم: کمتر نوشتنم دو دلیل عمده داره. تو این شهر جدید آدم‌های خوبی هستند که می‌شه باهاشون معاشرت کرد (‌به شدت در «دوست» نامیدن افراد محتاط شدم) بنابراین جای برای حرف زدن و حرف شنیدن هست. یه دلیل دیگه‌اش اینه که دیگه مثل سابق نمی‌تونم هرچی رو که دلم می‌خواد بگم. یعنی حس می‌کنم باید یه دلیل علمی، یه فکتی، یا تئوری، یه پشتبانی داشته باشه. باید به بستر تاریخی و اجتماعی و هزار و یک نکته توجه کنی که یه حرفی رو بگی. این هست که اصلا آدم ترجیح می‌‌ده ننویسه. البته ننوشتن راهش نیست. باسواد شدن راهشه که خوب زمان می‌بره. اما از اینکه وبلاگ خوانی‌ام هم کم شدهَ-یعنی در واقع به صفر رسیده- زیاد راضی نیستم. مدت‌هاست بی‌خبرم از دنیای وبلاگستان و بحث‌های داغش که دلم هم براشون تنگ شده.

هفتم: اعتمادم به انسان‌ها می‌تونم بگم تقریبا به طور کامل از بین رفته. شاید در همه این دنیا به تعداد انگشتان یک دست هم به کسی از صمیم قلب اعتماد ندارم. این برای آدمی که بیست و هفت سال سعی کرد غیر از خوبی آدم‌ها چیزی نبینه، اصلا شهود و اعتراف راحتی نیست. تو خود حدیث مفصل بخوان.

هشتم: همچنان در مرکز زنان دانشگاهمون مشغول به کارم و فعلا هم قصد ترک این کار نیمه وقت رو ندارم

نهم: بیشتر از هر وقت دیگه‌ای احساس وابستگی به خانواده‌ام رو دارم. هنوز نمی‌خوام باور کنم که پدر و مادرم در حال پیر شدنند و خواهر و برادرم دیگر
آنقدر بزرگ شده‌اند که خودشان زندگی‌شان را بچرخانند. فکر که می‌کنم می‌بینم برای این چهارنفر حاضر به انجام هرکاری در این دنیا هستم. هرکاری.

دهم: برای کسی که روزش شب نمی‌شد اگر یک بحث داغ با کسی نداشت و بدون بحث و اغلب جدل، اصلا زندگی‌اش چیزی کم داشت، این ساکت شدن تازگی دارد. به شدت گریزان شده‌ام از هرگونه بحثی. این را باید یک پست جدا کنم که چرا اینطور فکر می‌کنم و چرا اجتناب می‌کنم از بحث‌ها، اما برای من تغییر بزرگی است.

نکته آخر هم اینکه چند وقت قبل جایی بودیم با یک عزیز بلاگری. یک آدم - شما بخوانید بچه معروفی- هم در آن جمع بود که رو کرد به من و گفت که من وبلاگ شما را می‌خوانم. این عزیز بلاگر هم نه کم نه زیاد یک دفعه رو به من برگشت و گفت: « خوبه که چیز خاصی هم نمی‌نویسی ها». برگشتم این ده مورد را خواندم، دیدم بنده خدا حق داشت.


مینا، خشایار، مرحومه مغفوره الیزه، نوید، معصومه، میرزا، امیرسین، و صاحب سیبستان اگر دلشان خواست بیایند و بگویند که چه خبر؟،


09:22 PM Permalink Balatarin

از دردهایی که می‌کشیم

تارا جوون نمی‌فمد که چرا کسی باید ابروهایش را بکند. ساده‌ترین جواب وقتی زیر بندش در حال دردکشیدنی، این است که «چه می‌دونم. استرسه» و تارا جون در حالیکه نخ را محکم‌تر فشار می‌دهد و چشمهایش را نازک می‌کند می‌گوید: «استرس برای چی عزیزم؟ درست رو که داری می‌خونیَ شوهر به این خوبی هم که داری، دیگه چی می‌خوای؟» و من فکر می‌کنم درس و شوهر. یک آدم -زن- فقط برای دو چیز در دنیا می‌تواند نگران شود. درس و شوهر!‌ البته درس را هم فکر کنم می‌توانست تخفیف بدهد و بگوید همان شوهر بس‌ات است. صورتم را باد می‌کنم که دیگر حرف نزنم. چند ثانیه طول نمی‌کشد که حرفش را می‌زند: « به نظر من تو اصلا نباید نگران درست هم باشی. اینقدر خودتو رو اذیت نکن. هر ترم دوسه تا واحد بیشتر برندار!» حالا تارا جوون شده مشاور دانشگاه. من دوباره صورتم را باد می‌کنم. «این خواهر زاده منو که میشناسی؟ اون هم داره تو ال‌ای کالج می‌ره. همینقدر که فایننشال اید بهش بدن دیگه بیشتر کلاس برنمی‌داره. می‌گه مگه من چند سال جوونم. به خدا راست هم می‌گه. چی می‌خونی تو؟» تارا جون می‌پرسد. حالا من چه جوری حالی‌اش کنم که این چیزهایی که من می‌خوانم سرو تهش چیست. یک چیزی سرهم می‌کنم و می‌گویم. بعد می‌پرسم که این ابروهایم را می‌شود کاری کرد یا نه. پیشنهاد بعدی تاراجوون «تاتو» ابرو است. « اینجا من اجازه ندارم دستگاهشو بذارم. اما اگه بیایی خونم اونجا تخت دارم» می‌گویم نه. حاضر نیستم ابروهایم را نقاشی کنم. همینطور کچلش بهتر است. « بالا و پایینش را بگیر» من مثل یک برده رام هرچه می‌گوید گوش می‌کنم. همکار تارا جوون صدای تلوزیون را بلند می‌کند. یک خواننده اسپانیایی زبان دارد می‌خواند. آنقدر به کار تارا جوون اعتماد دارم که چشم‌هایم را ببندم و وقتی آینه را می‌دهد دستم بازشان کنم. وسط داستان عمل شکمش در تهران بود که می‌گوید ببین چطور شده. من واقعا نمی‌دانم چطور از آن ابروی نصفه و خالی همچین چیزی در آورده. کار تارا جوون درست است.

12:16 AM Permalink Balatarin

December 18, 2008

برای آزادی حسین درخشان

We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.

ادامه "برای آزادی حسین درخشان"
12:24 AM Permalink Balatarin

December 16, 2008

داروک هم خبری از ما نمی‌گیرد

بارانی که نیم‌ساعت ببارد بعد قطع شود همان بهتر که اصلا نبارد. باران باید ممتد باشد مثلا یک هفته همینطور ببارد بی‌آنکه بند آید. دلم باران آن مدلی می‌خواهد به اضافه یک سکوت مطلق که در آن هیچ صدایی غیر از صدای همان باران نباشد. باران و یک هفته سکوت. این تمام آنچیزی است که من فعلا از زندگی می‌خواهم.

05:17 PM Permalink Balatarin