
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
February 4, 2010تقصیر من نبود. من رفتم طرف گونههایش، خودش لبش را آورد جلو. ضایع بود نمیبوسیدم. همان ماچ تپلی را که میخواستم روی گونههایش بگذارم کوبیدم روی لبش. یعنی واقعا قصدم این نبود، اما مسئله این بود که باید میفهمید برای من لب و گونهاش هیچ فرقی ندارد. اصلا اصل بوسیدنش اینقدرها هم مهم نبود. من همه را موقع خداحافظی میبوسم. حالا این دوست داشت لبش را بیاورد جلو دیگر تقصیر من که نبود! همانطور هر هر کنان و مواظب خودت باش کنان سوار ماشین شدم. فقط نمیدانم چرا هنوز این دل و روده لامصب دارد میسوزد.
Permalink
February 3, 2010چرا هنوز باز هم تو هر فرودگاهی که پام میرسه یاد تو میافتم و فقط دلم هوس حرف زدن با تو رو میکنه؟
February 2, 2010درک این نکته که همه تلاشی که در همه این سالها برای کنترل خشم لحظهای و منفجر شدن در کسری از ثانیه و خراب کردن همه چی -همه چی- کردم، آنقدر دردناک نبود که بعدش گفت «وقتی سرم داد میزنی خودتی.» بد زلزلهای بود. آوار شدم.
February 1, 2010آفتاب پرستی که منم.
January 31, 2010Hidden Valley Road
سلام. خوبی؟
فقط خواستم بگویم دیشب یک جایی قرار بود بروم که مسیرش بزرگراه بیست و چهار بود. یعنی من نمیدانستم باید بیست و چهار را بگیرم. این ماسماسک گفت که از بیست و چهار برو. دست من بود از سیزده و بعد ششصد و هشتاد میرفتم. بماند. این مهم نیست. یک جایی دوباره ماسماسک گفت که تِرن رایت آن نمیدانم کجا. یک اسم سختی بود. آن را هم تِرن کردم. بعد دیگر شب شده بود و من نور بالا زدم. خودت که آنجا را دیدی. پرنده هم پر نمیزند، چه برسد به ماشین رو به رویی. نگرانی آدمها این میشود که نور بالا آهوها را نترساند که حالا آخرین چیزی که دیشب من نگرانش بودم آهوهای لافیِت بودند.
بعد همان خیابان اسم سخت را رو به تپهاش بالا میرفتم که ماسماسک گفت تِرن لِفت آن هپی وَلی رُد. همین است دیگر. هزار بار میگوید: های مای نیم ایز جعفر. سه دقیقه بعد باید لبخند لال مونی بزنم که شِت. اسمش چی بود؟ جک؟ جان؟ ویلیام؟... آنوقت اسم کوچهها و خیابانها و پیچها و شرق و غربشان را جوری یادم میماند که انگار همهشان را زندگی کردم. همه میگفتند این ماسماسکهای تِرن لِفت، تِرن رایت گند میزند به نقشهخوانیات. نزد لامصب. بدتر هم شد. وای. چقدر حرف زدم که بگویم که دیشب تِرن لِفت کردم در هَپی وَلی رُد.
به نظر تو آن روز کسی دقت کرده بود که چرا از تمام هیکل ما فقط جیبهای عقب شلوار من و زانوهای تو گِلی شده؟ .
ل.
پینوشت: در هر حال اگر هم کسی فهمیدهبود مهم نیست. قانون این است که تا به رویت نیاوردند، خودشان را به ندیدن زدهاند. کسی هم که به روی من -حداقل- نیاورد. یک چیز دیگر را هم هی دست دست میکنم که بگویم یا نه. خب من رفتم تا همانجا. یک ذره هم توی ماشین نشستم. حتی، حتی به تلفنم هم نگاه کردم. تمام شدهبودی.
January 29, 2010چند سناریو: یک واقعیت تلخ
۱.
نقشه میکشیم برای یه کار -خیرسرمان- بشردوستانه یک مدتی برویم فلان کشوری. اولین چیزی که ته ذهن همه نقش میبندد این است که حالا مناسبات این کشور با دولت فخیمه جمهوری اسلامی چطور است. کسایی که پرونده دارند، نگران دردسر دوبارهاند و کسایی که پرونده ندارند، اما در رفت و آمدند و خانوادههای درجه اولشان در ایرانند نگران پیدا شدن یک پرونده. آخرش یه عده کنار میکشنند. همه هم حق دارند. اینقدر بیضابطه و بیقاعده میبرند و زندانی میکنند و شکنجه و اعدام که ذهن عاقل عقربههایش از کار میافتد.
۲.
برنامه پول جمع کردن میشود برای کمک به هم اینها که بیضابطه و بیقاعده بردند و زندانی کردند و شکجنه کردند و فرار کردند ( بیشتر از کمک به آنها، برای پوشاندن زخم دل خودمان). عدهای نگران این میشوند که حالا اگر الکل باشد روی میزها فردا عکس این مراسم نشود علت شکنجه مضاعف خانوادهها؟ کدام موسیقی باشد و کدام موسیقی دان بنوازد. حرف هم این است که در هر حال حتما کسی از خودشان بین ماست!
۳.
ایمیل میدهد که باور کنید نمیخواهم فضولی کنم ( من از اول هم این فکر را نکرده بودم) اما بیایید و این عکسهای مورد دارتان را بردارید. در نوشتن دقت کنید. حواستان باشد. اینها همه جا هستند. فردا دلت میخواهد بابت همین یک کلمه دردسر برایت
؟درستشود در فرودگاه ؟ ارزشش را دارد
نمیدانم چه چیز ارزش چه چیز را دارد. بعضیها برمیدارند، بعضیها هم برنمیدارند، اما شاید یک ذره ناخودآگاهشان بترسد.
۴.
۵.
۶.
.
.
.
اسیر خیالاتیم که آمدیم بیرون و تمام شد. که حالا دیگه کسی گیر به لباس و مو و آرایش و سانتیمترهای دامن و شلوارمون نمیدهد و هزارتا چشم دنبال این نیست که چه میخوانی و چه مینویسی و چه میخوری و چه لب می زنی و لب چهکسی را میزنی. به قول یکی کلهمان را زندانی کردند. آدمی را که زندانی میکنند یه روز، یه هفته، یه ماه، یه سال، ده سال ...بالاخره آزاد می شود. ذهنی را که تا این حد زندانی کردند چکارش باید کرد؟ آن هم آزاد میشود؟
January 28, 2010مشق شب هزارباره
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
عشق عمومی- احمد شاملو- ۱۳۳۴
January 27, 2010چه کسی فکرش را میکرد روزی برسد که من دلم هوس ظرف و ظروف خانه کند و چشمم در مغازهها دنبال یک دست لیوان باشد؟ یک دست لیوان دسته دار شیشهای. بدون طرح و گل و بته و لبه طلایی. فقط یک لیوان شیشهای که از تویش چای معلوم باشد.
نشسته بودم جلوی این وب کم صاب مرده. گفتم صبر کن چایی بریزم برگردم که ای کاش زبانم لال میشد و نمیگفتم و دستم میشکست و آن چایی را نمیریختم. آمدم نشستم جلویش. با یک ماگ سبز رنگ کت و کلفت. یک نگاهی به من و ماگ انداخت و گفت که اصلا از مزه این چایی هیچی میفهمی یا یک همچین چیزی. منظورش هم واضح بود. چای را باید در لیوان شیشهای خورد که رنگ چای معلوم باشد. که روی لیوان قطرات بخار سرد شود و معلوم باشد داغیای چای. یک نیم ساعتی در مزمت چای در ماگ خوردن و محسنات لیوان شیشهای دسته دار حرف زد. بعد هم رفت یک چایی برای خودش ریخت - در لیوان شیشهای دسته دار دیگر- و بعد آمد با عشوه جلوی من نشست که خب حالا چی میگفتیم؟
از آن روز من ماندم و این چشم شماره دار در به در دنبال لیوان چایی شیشهای دسته دار. نه که نباشد در این مملکت غریب. نه. هست، اما آنی که من میخواهم نیست. آن مدلیاش نیست. آن مدلیاش را اول خانه دایی اینها دیدم در آتلانتا. به زندایی گفتم ای وای. من چقدر دلم از اینها می خواهد و چقدر دنبالشان گشتم. زندایی هم گفت که آره. اینها را از ایران آوردم. میدهم دوتایشان را موقع رفتن ببر. من هم ذوق و شوق که ای ول. جور شد. نشان به آن نشانی که ماچ و بوسه و خداحافظی و هیچ خبری از لیوان نشد. برگشتم خانه خالهام که دست برقضا مادر شوهرش برایش از همانها فرستاده بود. گفتم که آره. زندایی اینطور گفت و آخرش اینطور شد. خاله گفت که ای بابا. به خودم میگفتی. بردار ببر هرچندتا که خواستی. دوباره قند توی دلم آب شد. وقت رفتن که شد، دوباره ماچ و بوسه و خیلی خوشحال شدیم و باز هم این طرفها بیا و هر صحبتی غیر از لیوانها. یک بار دیگر هم عین همین جریان تعارف صاحبخانه و آب شدن قند در دل و ماچ و بوسه خداحافظی بدون لیوان در یک جای دیگر مملکت تکرار شد تا من به این نتیجه رسیدم که دیگر غلط بکنم به صاحبخانهای بگویم من از این لیوانها میخواهم.
نشد در این مدت من مغازه ایرانی، عربی، کرهای، مکزیکی، یونانی و هرجایی که اسم اینترنشنال دارد بروم و چشمم دنبال ظرف و ظروفشان نباشد بلکم این لیوانها را یک جایی پیدا کنم. تازگیها دیدم این لیوان های دوجداره هم آمدهاند، اما آنی که من میخواهم نیست. یک دست استکان خریدم که مرهم دلم باشد، اما چای استکانی فایده ندارد. هم زود یخ میکند هم با دوتا هورت تمام میشود. آدم باید لیوان چایی را دستش بگیرد، تامل کند. قورت قورت بخورد. مزهاش برود توی جانش. خودم هم همه اینها میدانستم قبل از اینکه بکند توی چشمم. اما بضاعتم یک کابینت ماگ است. حالا دیگر خودم را دلداری میدهم که یک جای جهان یک لیوان شیشهای منتظر من است که برم سراغش. دنیا را چه دیدی. یک وقت دیدی لبمان خورد به لبهاش یک اتفاق خوبی هم افتاد. نه. لیوان نه. آدم آن طرف وبکم.
January 26, 2010آقای س دوست خانوادگی ما بود. این فعل گذشته به شاید بیست و دو سه سال قبل برگردد. پنج شش سالگی من. این آقا همسایه ما هم بود. آن زمانها شب نشینی جزو جدانشدنی همسایگی بود. حداقل برای ما بود. اینکه چرا من از این آقا بدم میاید را نمیدانم. نمیدانم آیا روزی در جایی خلوت به من دست زد یا از صمیمیتش با پدرم بدم میآمد یا اینکه همیشه میآمد خانه ما غذا میخورد را دوست نداشتم. یادم نیست. اما این را یادم مانده که از یک جایی به بعد وقتی میآمد خانه ما من شروع به جیغ و داد و گریه با صدای بلند میکردم. اینطور هم نبود که بروم در یک اتاق دیگر که صدایم را کسی نشنود. همانجا توی هال مینشستم و با صدای بلند گریه میکردم که برود. تو کوچه و خیابان هم که میدیدمش همین بساط بود. کلا باید در تیررس نگاه من قرار نمیگرفت. عزیزکرده پدر و مادر هم بودم و اینطور نبود که بگویند برو بتمرگ توی اتاق. تو خوشت نمی آید به ما چه. خیلی محترمانه به آقای س گفتند که دیگر به خانه ما نیا چون این بچه اذیت میشود. س هم دیگر نیامد و من همه تلاشم را کردم که دیگر س را نبینم.
من که بزرگ شدم س از محله ما رفته بود. یعنی مادرش هنوز آنجا زندگی میکرد. این آقا رفت و ازدواج کرد و بچه دار شد و کلاهبردار شد و معتاد شد و زندانی شد و آمد بیرون و زنش یک روز آمد بچه را گذاشت دم در خانهاش و رفت. اینهم دوباره برگشت محله ما پیش مادرش. من هنوز هم توی کوچه سلامش نمیکردم. پیش خودم فکر میکردم جنس خرابت را از همان بچگی میشناختم. مثل اینکه از پدر من هم پولی قرض کرده بود به اسم اینکه در متل قو مزرعه کیوی بزند یا چنین چیزی. آن سال که محله ما بود خیلی فکر کرده بودم که چرا اینقدر از این بدم میآمد و آن اداهای گریه و جیغ و داد برای چه بود. یادم نیامد.
دیشب خواب دیدم توی همان خانه زمان پنج سالگی من نشستهایم. همه ما پنج نفر. س هم کنار در نشسته. رها-برادرم- شروع میکند به گریه که تیلههای رنگیاش گم شده و همه دارند دنبال تیلههایش میگردند. س شلوار جین پایش بود اما من انگار میتوانستم توی جیبهایش را ببینم. تیلهها توی جیبش بود. هردوتایشان. این شد که رفتم جلویش ایستادم. دستم را کردم توی جیبش و تیلهها را درآوردم و یک نگاه سرشار از پیروزی به پدر و مادرم کردم که حالا فهمیدید چرا همه این سالها من از این آدم بدم میامد؟
January 24, 2010منگو
از وقتی شنیدیم که منگو برای تقویت قوای جنسی خوب است، به طور پنهانی آن را قاطی همه چی کردم. پودر منگو در قورمه سبزی، آب منگو و ودکا، خود منگو در سالاد، منگو خشکه به عنوان تنقلات، منگوی ریز شده برای آجیل، کمپوت منگو برای سرما خوردگی...منگو پلو هم یک بار درست کردم. با ماست خوردم. بعدش هم چای منگو خوردم. حالا هی سعی میکنم یادم بیاید آیا فایده داشته یا نه. لامصب آدم دفعاتش را که نمینویسید. باید قبل از شروع رژیم منگو یک آماری میگرفتم. این حافظه هم از خود طبیعتم افسردهتر است. یادم نیست.
انگار موتور میخواهد. من هم باید راضیاش نگه دارم. بگذارد برود چه خاکی توی سرم کنم در این سال و ماه قحطی؟ ماندهام که خودش چقدر منگو میخورد که اینطور میچرخد پرههایش. لابد بقیه هم اینطور بودند دیگر. این ادا و اطوارهای مرا نداشتند که الان حسش نیست و الان میخواهم حرف بزنم و دلم میخواهد برهنه باشم اما فقط سرم را بگذارم روی سینهات و نوازشم کن اما نکنیم. چه میدانم. خودش میگوید اداهای من زیاد است. آدم که میگوید زیاد لابد مقایسه میکند با یک چیزی. من که چیز دیگر ندیدم که. آدم عاقل میداند که بقیه روزهای هفته را که من پیشش نیستم لابد کسان دیگری هستد. آدم عاشق فکر میکند جلسه دارد! من هم فکر میکنم عاشقش هستم.
اولش کری بود. آن زمان که ژاپن بود و ما اسکایپی دوست شده بودیم. من هم که عمری کم نیاورده بودم باید یک چیزی جواب میدادم. نمیشد بگوید که راست کرده و من حقیقت را بگویم که جان تو سر کلاسم و خیلی خوابم میآید. من هم سر و صدا از خودم در میاوردم که آه. پدرم درآمد کجایی. خب یک وقتایی هم در میآمد. پدرم را میگویم. اما اینطور نبود که همیشه هم راستش . را بگویم. بعد هم که به هم رسیدیم دیگر دیر شده بود. مسئله حیثیتی بود. دیگر واقعا درآمد. پدرم را میگویم
رفتم سراغ تبلیغات این تلوزیونها. یک جوری کردهبود توی کلهام که انگار ایراد از من است. بیمه هم که نداشتم بروم دکتر. خود درمانی شروع شد. جامعه که مردسالار میشود همه جایش میشود، حتی در بزرگسازیها. تا آن وقت هیچ وقت دقت نکرده بودم که همه این تبلیغات برای بزرگسازی چیز آقایان است. هیچ جا نمیگویند چیز شما خانومها را یککاری میکنیم. البته من شنیده بودم توی چیز نیست، توی سر است. اما اینها محصولات تجاری بودند که به سر کاری نداشتند. من هم ناامید شدم. نمیخواستم که چیزم گنده شود. خودش گفته بود چیز تنگ دوست دارد.
منگو را هم زندایی شوهرم گفت که خوب است. یعنی گفت که برای شوهرش کار کرد. البته به من نگفت. داشت به خواهر زادهاش پشت تلفن توضیح میداد. گفت که شوهرش یک مشکلی داشته و دکتر گفت که به جای این قرصها منگو بخورد. گفت که جواب داد. من هم ظرفها را شستم و خداحافظی کردم و رفتم تریدر جوز منگو خریدم. همانجا توی پارکینگ دوتایش را خوردم. خودم فکر میکنم دارد یواش یواش اثر میکند. حداقل این ودکا منگو که خوب اثر دارد.
January 20, 2010Up in the Air- 4
Love
Natalie: How does it not even cross your mind that you might want to have a future with somebody?
Ryan: It is simple. You know that moment when you look into someone's eyes and you feel them looking right into your soul, and the whole world goes quiet for a second?
Natalie: Yes.
Ryan: Right. Well, I don't.
January 19, 2010Up in the Air- 3
The Right Guy
Natalie: I don't want to say anything that's..anti-feminist. I mean, I really appreciate everything your generation did for me.
Alex: It was our pleasure.
Natalie: But sometimes it feels like no matter how much success I have, all won't matter until I find the right guy.
Alex: You really thought this guy was the one?
Natalie: Yeah, I guess. I don't know. I could have made it work. He just really fit the bill.
Alex: The bill?
Natalie: My type. You know, white collar. College grad. Love dogs. Like funny movies. Six foot one. Brown hair. Kind eyes. Works in finance, but is outdoorsy, you know, on the weekends...I alwyas imagined he'd have a single syllable name like Matt or John or...Dave. In a perfect world, he drives a Four Runner and the only thing he loves mor than me is his golden lab. oh...and a nice smile.
January 18, 2010Up in the Air- 2
Faith
Ryan: Do you believe in faith, Bob?
Bob: Faith?
Ryan: Yeah. You know! The mysterious ways in which we wind up doing things we weren't meant to.
Bob: I met my wife at a gas station.
Ryan: Exactly! Well! I think faith is telling you to do something, Bob.
January 17, 2010Up in the Air-1
Parenthesis
Alex: I thought our relationship was perfectly clear. It is an...escape.
Ryan: I am an escape?
Alex: You know! A break from our normal lives...a parenthesis.
Ryan: I am a parenthesis?
January 16, 2010چراغت که روشن شد و من خواستم بپرم رویت که ای وای دلم تنگ شده و کدام گورستانی بودی و بعد هم نگذارم که جواب سلامم را بدهی و هی شروع کنم به غر زدن که تب کردهام و سرما خوردهام و بیا مرا خوب کن و برویم سفر باهم و چرا خبری از تو نیست وهیچ معلوم است این تلفن تازهات به چه درت میخورد و چرا عکس جدید برایم نفرستادی و من باز موهایم را قرمزتر کردهام و تکلیف آن تابلو چه شد و چرا این اسمت مرا اینقدر باز بیتاب میکند و خبر داری فلانی از ایران برگشته و باز برای من انگشتر نو آورده و تو چرا به من نگفتی که کی بلیط خریدی و تکلیف کتاب من چه شد و دیدی بالاخره من خودم قیمه پختم و کافه شکلات هم دوبار رفتم که تو نبودی و هی ادامه دهم و تو هی نقطه بگذاری که گوش میدهی و هی لبخند بزنی که من ادامه دهم به همه غرهای دنیا، یادم آمد که دیروز گفته بودی که درست است که من خواسته بودم که نگویی اما تو باید بگویی که یک آدم جدید این روزها توی زندگی توست و از جنس من است و حتما من باید ببینمش و کلی از من پیشش حرف زدی و انسان معرکهای است و حتما ما دوستان خوبی برای هم میشویم و این هیچ ربطی به من و تو ندارد و هیچ چیز برای حس و حال من و تو تغییر نمیکند و آزادیمان به جای خودش است و او هم آزادهای است برای خودش که کمک میکند به رهایی ما.
صبر کردم چراغت خاموش شد و کامپیوترم را بستم.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category